تو را با غیر می بینم،صدایم در نمی آیددلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آیدنشستم،باده خوردم،خون گریستم،کنجی افتادمتحمل می رود اما شب غم سر نمی آیدتوانم وصف جور مرگ و صد دشوارتر زان لیکچه گویم جور هجرت چون به گفتن در نمی آیدچه سود از شرح این دیوانگی ها،بی قراری ها ؟تو مه ، بی مهری و حرف منت باور نمی آیدز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلفکه این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آیددلم در دوریت خون شد ، بیا در اشک چشمم بینخدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آیدسروده: مهدی اخوان ثالث
برچسب:
نویسنده: بهراد کمالی
تاريخ: سه
شنبه
12 مهر
1401 ساعت: 18:24